شماره‌ی هفتم/صفحه ده

03:02 1405/7/22 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید ...

 

در این شماره با اسماء دگلی همصدا شویم:

  • بانوی
    مادر موجود عجیبی ست...
    چه آن زمان که دختربچه‌ی خانه‌ی پدری ست
    چه آن هنگام که بانوی خانه‌ی شوهر
    در تکاپوی چیزی ست که نمی‌داند
    دلتنگ کسی ست که نمی‌شناسد

مادر موجود عجیبی ست...
در خودکامگی افسارگسیخته‌ی بودن
چه آرزویی می‌تواند داشته باشد
جز شادی، سلامتی، پیروزی و مهر برای فرزندانش
یک زن باید مادر شود تا درک کند متعلق به کسی دیگر بودن یعنی چه
یک زن باید مادر شود تا در خمودگی لحظه‌ها نمیرد
یک زن باید مادر شود تا زنانگیش را به عرش برساند
فلسفه‌ی وجودیش را!

و اگر نشد چه؟
آنوقت در آرزوی کودک خیالی خود پر می‌زند
شیرش می‌دهد
می‌بوسدش
لالایی‌اش می‌خواند
مادر خیالی می‌شود

مادر موجود عجیبی ست...
من دختری دیدم که زنانگی نکرده مادر بود
و تاجی از نور بر سر داشت
و فرشته‌ای از برین بال‌هایش را پیشکش او می‌کرد
دخترِ مادر شده گفت:
من به بالهای تو نیازی ندارم
من به جای پریدن میخزم
و تمامت دنیا را خواهم کاوید
من به فرزندانم نور و شور و سور خواهم خورانید
و جهانیان را زیر گامهایشان خواهم گذاشت حتی اگر گام نزنند
فرشته اشک ریخت و تعظیم کنان محو شد
دخترِ مادر شده قهقهه‌ای زد
و یک‌باره به خریدن افتاد
و رفت
او تا ابد گم شد

🐯به کوشش مرد جان

شماره‌ی ششم/صفحه نه

01:22 1405/6/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید ...

 

در این شماره با سیمین دانشور همصدا شویم:

من زنم …
با دست هایی که دیگر دل خوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو
میدانی ؟
درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی
تمام حرف هایت عوض می شود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی ست
حیف که ناموس برای تو…
حیف که فاحشه مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آن قدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری
و هر بار که آزادیم را محدود می کنی
می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود
میدانی؟
دلم از مادر هایمان می گیرد
بدبخت هایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمی کردند نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه خیانت هم شهامت می خواست
نسل تو از مادرهایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد
مادرم از خدا می ترسد
از لقمه‌ی حرام می ترسد
ازهمه چیز می ترسد 
تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است 
دردم می آید این را هم بخوانی می گویی اغراق است 
ببینم فردا که دختر مردم در بیرون به جرم موی بازش کتک می خورد
باز هم همین را می گویی
ببینم آنجا هم اندازه‌ی درون خانه غیرت داری ؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن‌های اطرافتان خرابند
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند
دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید

🐯به کوشش مرد جان

شماره‌ی پنجم/صفحه چهار

00:45 1405/5/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید ...

 

در این شماره با سهراب سپهری همصدا شویم:

*صدای آب می‌آید، مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟
لباس لحظه‌ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ‌های تماشا، چکه‌های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می‌خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه‌های ماست.
دهان گلخانه‌ی فکر است.
سفرهایی تورا در کوچه‌هاشان خواب می‌بینند.
تورا در قریه‌های دور مرغانی به هم تبریک می‌گویند.
چرا مردم نمی‌دانند
که لادن اتفاقی نیست ،
نمی دانند در چشمان دم ‌جنبانک امروز
برق آب‌های شط دیروز است؟
چرا مردم نمی‌دانند
که در گل‌های ناممکن هوا سرد است؟

*صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد
عکس من افتاد در مساحت تقویم
در خم آن کودکانه‌های مورب
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم:
به، چه هوایی!
در ریه‌هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود
آن روز
آب، چه تر بود!
باد به شکل لجاجت متواری بود
من همه‌ی مشق‌های هندسی‌ام را
روی زمین چیده بودم
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند
من
گیج شدم
جست‌زدم روی کوه نقشه جغرافی
آی، هلیکوپتر نجات!
طرح دهان در عبور باد به هم ریخت
ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!
سایه‌ی لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن

*مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه‌ی چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغِ ترِ چشم حشرات
و طلوعِ سرِ غوک از افق درکِ حیات
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف
تشنه‌ی زمزمه‌ام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت‌ترین موسم بی چهچه سال
تشنه‌ی زمزمه‌ام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه‌ی مرغی بکشم

سخنی از سردبیر گرامی ماهنامه‌ی تنور خانم دکتر اسماء دگلی:
اگر جایی قلم من به دلتان نشست به سهراب سپهری و سیمین دانشور درود بفرستید.

🐯به کوشش مرد جان

شماره‌ی چهارم/ صفحه چهارده

15:22 1405/4/20 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید...

 

در این شماره با نادر نادرپور همصدا میشویم.

*امشب ، گرسنگان زمین ، قرص ماه را
از سفره‌ی سخاوت دریا ربوده‌اند
اما ، نسیم مست
در لحظه‌ی تکاندن این سفره‌ی فراخ
تصویر تابناک هزاران ستاره را
چون خرده‌های نان
بر ماهیان خرد و کلان هدیه کرده است
وینان نسیم را به کرامت ستوده‌اند
امشب ، در امتداد افق‌ها و موج‌ها
شهر ایستاده است
و شب از روی دوش او لغزیده بر زمین
وینک که پلک پنجره ها باز می شود
گویی که گربه های سیاه از درون چاه
چشمان کهربایی خود را گشوده اند

*بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی
تاری تنیده بود
الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید
وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت
چشم تو ماند و ماه
وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه

*اندیشه و تیشه ام مهیا بود
چون لوح و قلم ، کنار یکدیگر
وان سنگ سپید ، روبروی من
تا پیکری از دلش برآرد سر
آن لحظه ی پاک
آفریدن بود
آن لحظه ی تالی خدا بودن
با هستی کائنات پیوستن
از عالم خاکیان جدا بودن
چون تیشه ی من به فرق سنگ آمد
از دست کسی دو ضربه بر در خورد
بلیس نباشد این که می آید ؟
این گفتم و خنده بر لبم پژمرد
اندیشه کنان به سوی در رفتم
گفتم : تو که ای ،
فرشته ای یا شیطان ؟
من خالق آدمی دگر هستم
سرخم کن و مزد طاعتت بستان
در چون دهنم گشوده ماند از بهت
او آمده بود و شمع در دستش
دل گفت : فرشته است و شیطان نیست

🐯به کوشش مرد جان

شماره‌ی سوم/ صفحه سیزده

20:01 1405/3/16 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید...


در این شماره با احمد شاملو همصدا شویم.

*از تو حرف می‌زنم
چنان نوبرانه می‌شوم؛
که بهار هم
دهانش آب می‌افتد …!

* قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم ….
مرا فریاد کن !

* اندیشیدن
در سکوت
آن که می‌اندیشد
به‌ناچار دَم فرو می‌بندد
اما آنگاه که زمانه
زخم‌خورده و معصوم
به شهادتش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت

* گر بدین‌سان زیست باید پست
من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست.
گر بدین‌سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک

* من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش
می‌مُردم از عطش
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم
می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،
خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم…

🐯به کوشش مرد جان

شماره‌ی دوم/صفحه دوازده

06:47 1405/2/6 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید...

در این شماره با فروغ فرخزاد هم‌صدا خواهیم شد:

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هماغوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

******

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد

******

نگه دگر بسوی من چه می کنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو … برو … بسوی او، مرا چه غم
تو آفتابی … او زمین … من آسمان
بر او بتاب زآنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب زآنکه گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشت ها
دل تو مال من، تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او!

🐯توسط مرد جان

شماره‌ی اول/صفحه پنج

02:32 1405/1/26 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من مرد جان

معجر شعر روشن باید...

در این شماره با فریدون مشیری هم‌صدا خواهیم شد:
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
***
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
 الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
 بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم
 بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
***
کاش می دیدم چیست
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر….
من، در آن لحظه كه چشم تو به من مينگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد،
رقص شيطانی خواهش را، در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست
كاش می گفتی چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

🐯توسط مرد جان

جستجو
درباره

نهاد بین‌المللی سکارنای من در سال ۲۰۲۰ با رویکردی متفاوت و کارآمدتر از گذشته به جهان، توسط دکتر اسماء دگلی(هلی آ/آی هو/هیاهو) بنیان شده است. اسماء دگلی سردبیر کنونی "ماهنامه تنور" نیز بوده و تنور تیم متشکل از سیزده عضو فعال و زبده‌ بین‌المللی ست.

دفتر مرکزی《نهاد بین‌المللی سکارنای من》،《ماهنامه تنور》و سایر فعالیت‌های علمی_پژوهشی_فرهنگی_هنری_حقوقی_مدنی_سیاسی_محیط‌زیستی_عقیدتی_نیکوکاری وابسته‌ به نهاد بین‌المللی سکارنای من، در ایران_گیلان_رشت واقع است.

تنور زندگیتان همواره گرم و روشن.

هیچ نمی‌ماند جز مهر🌱

☎️ ۰۱۳۳۲۱۱۶۷۸۰ ، ۰۹۳۳۶۳۳۰۰۲۵

📧 https://t.me/Looklookiii

📮 ایران، گیلان، رشت، بلوار گلسار، خیابان ۱۰۴ ****

📩 Dr.asmadagali@gmail.com 

نویسندگان